آماده‌ی پرواز یا شاید هم سقوط، کسی چه می‌داند؟ - تاریخ: 1405/7/2 ساعت: 23:40
احساس سبکی‌ای دارم. انگار که لبه‌ی یک پرتگاه ایستاده باشم. توشه‌ای نیست، سبک‌بال و سبک‌بار ..‌. دست‌ها بازِ باز. نسیمی از لابه‌لای موها رد می‌شود و من خیره‌ به افق‌های دور دست. قدمی به جلو، شروع کاری خواهد بود بر یک اتمام .. روز قشنگی برای ... نیست؟ :) مسخره‌ست! خودم را به دنبال لحظات می‌کشم و همراه...
من و دست بسته تو و قلب خسته، که هرکی رسیده یه جاشو شکسته - تاریخ: 1405/7/2 ساعت: 23:40
چشم می‌گردونم و اطراف رو نگاه می‌کنم. فارغ از همهمه‌ی آخر سال و تکاپوی بی‌رمقی که این دیار و آدم‌هاش رو در بر گرفته. هیچ چیز مثل قبل نیست و اصل ماجرا هم جز این ... حقیقت اینه که هر لحظه و هر زمان دنیا و متعلقاتش با سرعتی ثابت رو به جلو در گذرند و در این بین تنها ما هستیم که می‌مانیم. گاه از قافله عق...
مگر قرار نبود خواب شب مایه‌ی آرامشمان باشد؟ - تاریخ: 1405/7/2 ساعت: 23:40
یه آن حس کردم دارم خفه میشم و نمی‌تونم نفس بکشم. چشم باز کردم و دیدم با دستش محکم جلوی دهنمو گرفته و با انگشت شست و اشاره‌ش بینیمو فشار میده. تا دید چشم باز کردم گفت دیگه جیغ نمی‌زنی؟ چراغ روشن بود و میشد چشم‌هاش رو دید که برزخ‌اند. با ترس سرمو تکون دادم. دستش رو برداشت و همونجور که داشت زیر لب چیزه...
من و دست بسته تو و قلب خسته، که هرکی رسیده یه جاشو شکسته .. - تاریخ: 1398/12/3 ساعت: 5:26
چشم میگردونم و اطراف رو نگاه میکنم. فارغ از همهمهی آخر سال و تکاپوی بیرمقی که این دیار و آدمهاش رو در بر گرفته. هیچ چیز مثل قبل نیست و اصل ماجرا هم جز این ...حقیقت اینه که هر لحظه و هر زمان دنیا
مگر قرار نبود خواب شب مایهی آرامشمان باشد؟ - تاریخ: 1398/12/3 ساعت: 5:26
یه آن حس کردم دارم خفه میشم و نمیتونم نفس بکشم.چشم باز کردم و دیدم با دستش محکم جلوی دهنمو گرفته و با انگشت شست و اشارهش بینیمو فشار میده.تا دید چشم باز کردم گفت دیگه جیغ نمیزنی؟چراغ روشن بود و میش
پروردیگارا ناوختاجان؟ - تاریخ: 1398/12/3 ساعت: 5:26
از فکرهایی که به سرم هجوم میارن و توان مقابله باهاشون رو ندارم متنفرم. از نفس کشیدن منقطع الانم متنفرم. از شقیقههایی که نبضشون به شدت میزنه متنفرم. از ..خداجان ببخش که انقدر خوبی و من، بندهی حقیرت، این چنین ناخلف.
مجالxa0خوابxa0نمیباشدم ز دست خیال - تاریخ: 1397/12/12 ساعت: 21:45
هر چه کردم خوابم نبرد، امشب رو به قولِ دوستی بی دارم. کمتر از یک ساعت تا طلوع مونده ..
کلمات را قطار کن - تاریخ: 1397/12/12 ساعت: 21:45
منع شدیم از هم آغوشی ها و هراس از هوسهایمان خیال ما را هرس کرد. ای همگان! مرا باور است که هوس، فضیلت است آن دم که اندوه آویزه دلمان گشته. برای همهچیز حدیست و حد هوسورزی آزار نرساندن ...
آمادهی پرواز یا شاید هم سقوط، کسی چه میداند؟ - تاریخ: 1397/12/12 ساعت: 21:45
احساس سبکیای دارم. انگار که لبهی یک پرتگاه ایستاده باشم. توشهای نیست، سبکبال و سبکبار ... دستها بازِ باز. نسیمی از لابهلای موها رد میشود و من خیره به افقهای دور دست. قدمی به جلو، شروعی خواهد بود بر یک پایان ..روز قشنگی برای ... نیست؟ :)مسخرهست! خودم را به دنبال لحظات میکشم و همراه میارم. ردی از خون ...
مرا نمیبری؟ - تاریخ: 1397/11/17 ساعت: 11:56
دیشب وقت خواب درد به سراغم اومد. خواب رو از چشمام گرفت و تا دم دمای سحر تنهام نگذاشت. روی تخت چماله شده بودم توی خودم و قیافهم در هم رفته بود. بیصدا اشکهام میریخت. نمیتونستم درست نفس بکشم. چهارزا
یک قدم نزدیکتر - تاریخ: 1397/11/17 ساعت: 11:56
بعد از حدود ۴۰ ساعت، به خانه رسیده و نرسیده، لباسها را کنده و نکنده پناه بردم به حمام. و ما ادراک دوش آب گرم؟ های های اشک ریختم. سرم را بین دستانم گرفته بودم. انگار که هر آن احتمال انفجارش باشد. دسته
ماذا لو انّ القلب الذی تکسره یحبه الله؟ - تاریخ: 1397/11/17 ساعت: 11:56
اگر دلی را که شکستی خدا دوست میداشت، چه؟!
بی خبری، خوش خبری - تاریخ: 1396/9/23 ساعت: 1:27
تا ۱۷ ام نت ندارم و بعد از اون به مدت ۱ ماه ، ۲ گیگ وای فای شارژ میشه. و بعد از اون هم ملوم نیس چی بشه. هزینه ی این سرویس رزرو و ترافیکای اضافه از جیب خودم بوده و مطمئن نیستم بعد از اون چی میشه. ولی خب خوشالم. تا اون موقه باید حسابی به کارام برسم. امیدوارم تا اون موقه اتفاقای خوبی افتاده باشه . همین...
حال این روزها - تاریخ: 1396/9/1 ساعت: 0:20
حال این روزها میل به درس خوندن ندارم. حتی اپسیلونی. به زور میرم سر درسام اما میبینی چهل دیقه س رو همین صفحه موندم و اشکام برگه رو نمدار کرده. دفتربرنامه ریزی این هفته م پر از صفراییه که با وقاحت تمام نظاره گر ضعف من اند.ص
تو چنین حسود چرایی؟ - تاریخ: 1396/9/1 ساعت: 0:20
تو چنین حسود چرایی؟ باید بخوابم اما اینکارو نمیکنم. بیدارم و از هجوم فکرایی که دارن مغزمو میخورن گرخیده م! دارم به این فکر میکنم که چرا هنوز نمیتونم بی اعتنا باشم. قطعا نمیدونه وبلاگ خودش و دوستش رو دارم. امشب سر زدم به و
*از سیاهی های قلبم من خجالت میکشم/ با گناهم قلب پاکت را به آتش میکشم - تاریخ: 1396/8/18 ساعت: 20:54
تو اتاق نشسته بودم و سرگرم کارام و داشتم کمپوت سیب میخوردم که دیدم تلفن زنگ میخوره. مامان و داداش تو حیاط بودن. کمپوتم تموم شده بود و فقط آبش مونده بود. برداشتم و رفتم سمت تلفن. شماره ناآشنا بود. اولش با ۰۰۹۸ شروع میشد. شک کردم! با تردید برداشتم و گف
*چون نازت بکشد بابا نُنُری کن نُنُری .. - تاریخ: 1396/8/18 ساعت: 20:54
بابا. چه واژه ی غریبی. کلی حرف تو ذهنم هست که به نوشتن مبدل نمیشن هرکاری میکنم. شاید بعدها اومدم و نوشتم .. تنها اینو بگم وقتایی که فقط به خاطر حمایت مالی احساس نیاز بهش پیدا میکنم و یا مجبورم تو خونهش بمونم از خودم بدم میاد .. *:عنوان قسمتی از حرفی
و باز زندگی :) - تاریخ: 1396/8/18 ساعت: 20:54
خوشحالم. از دیشب تا به الان خوشحالم. و خب میتونم بگم دلیل اصلی خوشحالیم هم مینابانوئه. جز اون، بسته ای که کلی منتظرش بودم امروز به دستم رسید ، عمه جان امروز دعوتمون کرد خونهشون و با بچه ها کلی عشق کردم. دیشب با دخترخاله و دخترعمه رفتیم سینما و بی ت
به تاریخ ۹۶/۷/۱۰ - تاریخ: 1396/7/20 ساعت: 15:35
به تاریخ ۹۶/۷/۱۰ یه شنبه شب از شهرضا برگشتیم و من باید زود میخوابیدم. صبح ساعت ۸ نوبت دکتر داشتم. ساعت ۷ پاشدم و با اتوبوسا راهو کز کردم به سمت بیمارستان کاشانی. توی میدون جمهوری بودم که دستگاه شارژ کارت واحد رو برا اولین بار دیدم. دستگاه جالبی بود. مثل دستگاه پز کارت عابربانکو از بالا به پابینِ سمت...
کجا دنبالت بگردم؟ کجا گمت کردم ... - تاریخ: 1396/7/15 ساعت: 14:17
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.